سکوت و منتظر معجزه باشید !
ژوئن 13, 2009
معنای ارای باطله: رای سفید – رای مخدوش – اسم فردی غیر از کاندیداست و جالب این که در سراسر کشور در میان میلیون ها میلیون رای حتی یک رای هم باطل اعلام نشده !
به چنین انتخاباتی چطور میتوان اعتماد کرد ؟
من امروز تنها از اعلام نتایج دلگیر نیستم چون معتقدم کشور به کمایی ۴ ساله نرفت …من میگویم که امروز سیزده ماه جون ۲۰۰۹ میلادی کشور مرد ! به فلسفه ی انتخاب تجاوز شد … به معنای همبستگی به تغییر !
کدامین ما دوره ی بعد انگیزه ی مشارکت دارد ؟
چه کسی خانه نشین ها ی شناسنامه سفید را که در انتظار دار دسته ی هخا و متوهمین لس انجلس نشسته اند اغوا میکند تا برای دوره ی بعد سر صندوقی بروند که انشاا… میانه رو هایی چون معین و موسوی را برنده اعلام میکند ؟
اگر امسال شمارش ارای ملت با گستاخی تمام دست مخوفی چون محصولی وجاعلی چون کردان انجام شد چهار سال دیگر چه تضمین که اتفاقی مشابه نیفتد ؟
امروز دانشجوهای در بند امیدشان به چه باشد ؟
شما چه راه حلی دارید ؟ اغتشاش ؟ هرج و مرج ؟ انقلاب؟
نه !
سکوت و منتظر معجزه باشید !
در ایستگاه
آوریل 18, 2009
در ایستگاه اتوبوس هستم . هوا به طرز خفه ای مرطوب و گرم است
دستانم روی لپ تاپ عرق میکنند
یکی از همکارانم دختری اندونزیایی است که در اداره به صراحت و شیرین عقلی شهره است … کنارم می نشیند
چپ چپ نگاهم میکند با خشم … نگاه نفرت انگیزی هم به صفحه ی لپ تاپ می اندازد
من با تعجب نگاهش میکنم … لبخند میزنم و از او سئوال میکنم روزت چه طور بود
در جواب صدایی از خودش در می اورد چیزی شبیه : هههههه
سرم را روی صفحه بر می گردانم که به یک باره با لحنی تهاجمی می پرسد :
شما ایرانی ها همتان مثل هم هستید ؟ دائم سعی دارید دختر ها را اغفال کنید نه ؟
پرسیدم چطور؟ گفت خواهر18 ساله ام با پسری ایرانی دوست است به او قول ازدواج داده … خواهر احمق من هم باور کرده
گفتم شاید واقعا قصد ازدواج دارد بنده ی خدا
جوابی نداد در عوض پرسید شما به خانوادتان احترام نمیگذارید ؟
دوباره پرسیدم چطور ؟
گفت : مادر ِ پسرک در خانه است او با خواهر من به رختخواب می رود… این مسئله در فرهنگ ما راحت هضم نمیشود …تو مادرت به دیدنت بیاید اینطور رفتار میکنی ؟
راستش مادر من در قید حیات … حرفم را برید :
شما ایرانی ها سایز آلت تان بزرگ است نه ؟
اول از تعجب خشکم زد بعد گفتم : راستش من شنیدم این مسئله اعراب را ممتاز میکند
کنجکاوانه به شلوار من نگاه می انداخت و من احساس بدی داشتم در یک لحظه فکر کردم جواب دندان شکنی بدهم تا از حیثیت ملی دفاع شود … در جستجوی پاسخ مناسب خدمات کورش کبیر و قیمت قالی ایرانی و دریبل های مسعود شجاعی از نظرم گذشت اما انگار هیچکدام مناسب نبود. الت چیز دیگری بود … همچنان در افسوس و تعمق بودم که پرسید : تو دوست دختر یا همسر داری ؟
گفنم : نه ! (نمیدانم چرا دروغ گفتم ! رابطه ای چند ساله دارم)
- چرا نداری ؟
نه ظاهر درستی دارم نه جیبی پر پول – اعتماد به نفس را هم که خدا بیامرزد
اتوبوس رسیده بود و صدای هم را به زحمت می شنیدیم
بعد گفت امشب برنامه ات چیست ؟ حوصله داری یکی دو تا ابجو با هم بخوریم
لپ تاپ را ریز بغل گرفتم و بی درنگ فریاد زدم : با من ازدواج میکنی؟
مبهوت نگاه کرد…
خندیدم و پریدم توی ماشین .
از پنجره نگاهش کردم لبخند شیرینی زد و سرش را به طرفین تکان داد
امیر
در هر دوره ای از زندگی میگفتم کاشکی…
فوریه 19, 2009
از انجا که نوشته ی زیر واقعا به دلم نشست با اجازه از نوید عزیز پست زیر را به نامش در وبلاگ در شهر ثبت میکنم
___________________________
در هر دوره ای از زندگی میگفتم کاشکی…
کاشکی های دوران دبستان من:
کاشکی مادرم همیشه روسری میگذاشت تا به جهنم نرود.
کاشکی پدرم نماز می خواند تا به جهنم نرود.
کاشکی می فهمیدم بچه چگونه به وجود می آید.
کاشکی ماشین پدرم ژیان نبود.
کاشکی پدرم هم مثل خانم معلم امام خمینی را دوست داشت.
کاشکی می فهمیدم کُس کش یعنی چه.
کاشکی تیزهوشان قبول میشدم.
کاشکی معدلم بیست میشد.
کاشکی “نِل” مادرش را پیدا میکرد.
کاشکی میشد من با یکی از دخترهای فیلم خواهران غریب ازدواج میکردم.
کاشکی میشد موهایم بلند و لَخت، مدل آلمانی باشد.
کاشکی کور رنگی نداشتم.
کاشکی استقلال، برزیل را در مسابقه ای دوستانه میبرد.
کاشکی های دوران راهنمایی و دبیرستان من:
کاشکی همسرهای ناظمها و معلمها و مدیرها و دفتردارها، شبها نیاز جنسی شوهرانشان را برآورده میکردند تا من کمتر اذیت شوم.
کاشکی صاحبخانه های ناظمها و معلمها و مدیرها و دفتردارها، اجاره را بالا نمی بردند تا من کمتر اذیت شوم.
کاشکی پدرم میگذاشت سبیلهای تازه در آمده ام را با تیغ بزنم.
کاشکی معلم دینی نداشتم تا بتوانم برای یک بار هم که شده بدون عذاب وجدان جلق بزنم.
کاشکی چند دختر میدانستند که من چقدر دوستشان داشتم.
کاشکی فیلم تایتانیک را بدون سانسور میدیدم.
کاشکی میشد موهایم بلند شوند و من آنها را ببندم.
کاشکی من جیمز هتفیلد بودم.
کاشکی میتوانستم آهنگ “اگه یه روز بری سفر” را با گیتار بزنم و باهاش بخونم.
کاشکی میتوانستم سیگار را درست بکشم و کاه دود نکنم.
کاشکی مشروب میخوردم و مست میشدم.
کاشکی معتاد میشدم.
کاشکی خودکشی میکردم.
کاشکی ناظم مدرسه را با دستان خود خفه میکردم.
کاشکی میشد به موهایم ژل بزنم و کسی به جانم غر نزند.
کاشکی یک اسنوکر باز فوق العاده بودم و جلیقه می پوشیدم با پاپیون و با یک چوب 100 خال میزدم.
کاشکی های پیش دانشگاهی من:
کاشکی رتبه ام زیر 2000 شود و بتوانم مهندسی مکانیک دانشگاه صنعتی اصفهان بخوانم و با ماشین به دانشگاه بروم.
کاشکی های بعد از پیش دانشگاهی من:
کاشکی زنده نبودم.
کاشکی های من از 2 سال پیش تا الآن:
کاشکی اینقدر احمق نبودم و زندگی را راحت تر میگرفتم.
کاشکی هیچ اتفاق خاصی نیفتد. همینجوری بگذرد، آرام و بی درد سر بدون هیچ اتفاق خاصی. دیگر ذره ای جاه طلبی در وجود من نمانده است. صرفا میل غریزی به بقا مانده است با کمترین دردسر و ناراحتی.
من یک احمق بوده ام. این اعتراف تلخی است. آدمها شاید با آرزوهایشان تعریف میشوند. آدمها تغییر می کنند چون آرزوهایشان تغییر می کنند. اغلب آرزوهای ما مردم بدبخت جهان سومی دست یافتن به بدیهیات زندگی مردم جهان اول است. بسیاری از آرزوها را در ما می کارند. شاید مهمترین وجه اشتراک سازوکارهای اقتصادی و سیاسی برای کنترل مردم، از گذشته تا کنون، ایجاد آرزو در میان مردم بوده است. دست نیافتنی های ما، رویاهای ما، چیزهایی که از داشتنشان منع شده ایم، همان آرزوهای ما هستند که باید به دنبال آنها برویم. امیال ما به مرور زمان با “محرومیت های ما” تعریف می شوند و در واقع امیال برآمده از محرومیت ها هستند. چاره ای نیست. خودمان را به هر راهی که می زنیم باز نا خواسته می بینیم که در مسیر رسیدن به همان “نداشته ها” قدم بر میداریم. راه گریزی نیست. همه چیز و همه کس را میتوان فریفت جز آرزوهای خود را.در نهایت می فهمیم آنقدر توی سر آرزوهایمان زده اند که دیگر آرزو نمی کنیم و یا در حقیقت آرزو می کنیم که دیگر آرزو نکنیم. و اینگونه است که جاده راننده ما میشود…
نوید