img_02651

سه سال پيش در بدو ورودم به اسياي شرقي يكي از ان شبهايي كه ويترين ها ي يك مركز خريد را نگاه ميكردم و با خودم عهد مي بستم كه خريد نميكنم صداي موسيقي اشنايي گوشم را نواخت در تعقيب صدا به مغازه اي مملو از سي دي هاي صوتي و تصويري رسيدم . موسيقي گوشنواز يكي از قطعات رقص يوهان سباستين باخ بود . اجرايي كه مي شنيدم پيانو بود وضرب اهنگ سرعت بالايي هم داشت … فرانسوي ها و المان ها اينگونه موسيقي را badinage يا badinerie مي نامند اگر با موسيقي كلاسيك ميانه اي نداريد به شما اطمينان ميدهم كه اين قطعه را برايتان در برنامه ي خانواده, رستوران سفتر كبابي يا الاغ 5 توماني به گه كشيده اند و كاملا با ان آشناييد پس غريبي نكنيد !

القصه موسيقي را خرامان از بيني همراهي ميكردم كه يكباره اماجي از نت هاي فالش با سرعت بسيار بالا به اجرا اضافه شد و آزارم داد انگار مثل شاش پرنده روي كت شلوار مشكي اتو كرده بود يا شايد شبيه اين بود كه در اولين شب همبستر شدن با معشوقه ات نيمي از بدنش را سوخته بيابي !

سراسيمه دويدم تا ببينم چه كسي ابهت دوره ي باروك را با استفراغ در وودستاك 99 اشتباه گرفته . سي دي را خريدم تا اجراي ساير قطعات را بشنوم نام مايسترو سوپرين كاتساريس مرد فرانسوي با عكسي فوتوژنيك روي سي دي خود نمايي ميكرد …

نميدانم چگونه اين تنفر من از سبك نواختن استاد به علاقه اي شديد تبديل شد و من شيفته اش شدم … خوب شايد كاتساريس تكنيك و كاركتر گلن گوولد را نداشت اما هر چه بود شخصيتي منحصر به فرد بود با دنيايي از احساس ! دلم ميخواست ميدانستم در سرش چه ميگذرد .

اين داستان گذشت تا چند هفته پيش كه زف عزيز غافلگيرم كرد و بليط كنسرت اركستر فيلارمونيك كوالالاكپور را به من هديه كرد . برنامه اجراي قطعات هايدن , موتزارت و بتهوون بود خوشحال نشسته بودم تا اين كه ورود كارلوس كالمار رهبر اركستر شادترم كرد قطعات هايدن تمام شد و نوبت به موتزارت رسيد ناگهان مرد كوتاه قد و چاقي روي صحنه امد تعظيم كرد و پشت پيانو مشغول پهن كردن كاغذهايش شد… خشكم زده بود و دست نمي زدم مايسترو سوپرين كاتساريس با من چند قدم فاصله داشت

اجرا كه تمام شد تشويق ها قطع نميشد تا اين كه او شروع به صحبت كرد : ” ديشب در تلويزيون مالزي برنامه ي كودك موزيك دلنشيني داشت . ظاهرا سرودي قديمي است. من اين سرود را براي پيانو بازنويسي كردم لطفا امشب براي اولين بار شما شنونده اش باشيد”

موسيقي سنگين و پر از توهم بود … شبيه موزيك متن يك فيلم ترستاك !

برنامه كه تمام شد من دوان دوان از ميان پيرمرد هاي فرانسوي كه براي ديدن هم وطنشان امده بودند رد ميشدم تا با استاد صحبت كنم و خوب ايستادن درصف طويل طرفداران براي گرفتن امضا ارزشش را داشت

تا اينجاي داستان را شنيديد چند جمله ي بعد شايد به حيرت بيندازيتان .

جلو من در صف زني شرقي ( ژاپني ) و مردي غربي (احتمالا فرانسوي) ايستاده اند و نوبت انها ميشود استاد به زن نگاهي خريدارانه انداخت و با لبخند پرسيد:

اسمت چيست عزيزم ؟

دختر پاسخ داد :آكا

استاد خنديد و گفت: آكا در ژاپني يعني قرمز

دخترك خنديد …. [ شوهر/ دوست پسرش  كمي معذب به نظر مي رسيد ]

استاد در حالي كه امضا ميكرد گفت من امشب كسي را زيياتر از تو نديدم آكا … تو رديف چهارم صندلي دوم بودي نه؟

دخترك مبهوت نگاه ميكرد و با لبخندي سرشار از تحير سرش را به تاييد پايين اورد !!!

نوبت من كه رسيد انگار زبانم را گربه بلعيده بود حرفي نداشتم !

فقط گفتم ممنون استاد شب بي نظيري بود


Leave a Reply