در ایستگاه
آوریل 18, 2009
در ایستگاه اتوبوس هستم . هوا به طرز خفه ای مرطوب و گرم است
دستانم روی لپ تاپ عرق میکنند
یکی از همکارانم دختری اندونزیایی است که در اداره به صراحت و شیرین عقلی شهره است … کنارم می نشیند
چپ چپ نگاهم میکند با خشم … نگاه نفرت انگیزی هم به صفحه ی لپ تاپ می اندازد
من با تعجب نگاهش میکنم … لبخند میزنم و از او سئوال میکنم روزت چه طور بود
در جواب صدایی از خودش در می اورد چیزی شبیه : هههههه
سرم را روی صفحه بر می گردانم که به یک باره با لحنی تهاجمی می پرسد :
شما ایرانی ها همتان مثل هم هستید ؟ دائم سعی دارید دختر ها را اغفال کنید نه ؟
پرسیدم چطور؟ گفت خواهر18 ساله ام با پسری ایرانی دوست است به او قول ازدواج داده … خواهر احمق من هم باور کرده
گفتم شاید واقعا قصد ازدواج دارد بنده ی خدا
جوابی نداد در عوض پرسید شما به خانوادتان احترام نمیگذارید ؟
دوباره پرسیدم چطور ؟
گفت : مادر ِ پسرک در خانه است او با خواهر من به رختخواب می رود… این مسئله در فرهنگ ما راحت هضم نمیشود …تو مادرت به دیدنت بیاید اینطور رفتار میکنی ؟
راستش مادر من در قید حیات … حرفم را برید :
شما ایرانی ها سایز آلت تان بزرگ است نه ؟
اول از تعجب خشکم زد بعد گفتم : راستش من شنیدم این مسئله اعراب را ممتاز میکند
کنجکاوانه به شلوار من نگاه می انداخت و من احساس بدی داشتم در یک لحظه فکر کردم جواب دندان شکنی بدهم تا از حیثیت ملی دفاع شود … در جستجوی پاسخ مناسب خدمات کورش کبیر و قیمت قالی ایرانی و دریبل های مسعود شجاعی از نظرم گذشت اما انگار هیچکدام مناسب نبود. الت چیز دیگری بود … همچنان در افسوس و تعمق بودم که پرسید : تو دوست دختر یا همسر داری ؟
گفنم : نه ! (نمیدانم چرا دروغ گفتم ! رابطه ای چند ساله دارم)
- چرا نداری ؟
نه ظاهر درستی دارم نه جیبی پر پول – اعتماد به نفس را هم که خدا بیامرزد
اتوبوس رسیده بود و صدای هم را به زحمت می شنیدیم
بعد گفت امشب برنامه ات چیست ؟ حوصله داری یکی دو تا ابجو با هم بخوریم
لپ تاپ را ریز بغل گرفتم و بی درنگ فریاد زدم : با من ازدواج میکنی؟
مبهوت نگاه کرد…
خندیدم و پریدم توی ماشین .
از پنجره نگاهش کردم لبخند شیرینی زد و سرش را به طرفین تکان داد
امیر
در هر دوره ای از زندگی میگفتم کاشکی…
فوریه 19, 2009
از انجا که نوشته ی زیر واقعا به دلم نشست با اجازه از نوید عزیز پست زیر را به نامش در وبلاگ در شهر ثبت میکنم
___________________________
در هر دوره ای از زندگی میگفتم کاشکی…
کاشکی های دوران دبستان من:
کاشکی مادرم همیشه روسری میگذاشت تا به جهنم نرود.
کاشکی پدرم نماز می خواند تا به جهنم نرود.
کاشکی می فهمیدم بچه چگونه به وجود می آید.
کاشکی ماشین پدرم ژیان نبود.
کاشکی پدرم هم مثل خانم معلم امام خمینی را دوست داشت.
کاشکی می فهمیدم کُس کش یعنی چه.
کاشکی تیزهوشان قبول میشدم.
کاشکی معدلم بیست میشد.
کاشکی «نِل» مادرش را پیدا میکرد.
کاشکی میشد من با یکی از دخترهای فیلم خواهران غریب ازدواج میکردم.
کاشکی میشد موهایم بلند و لَخت، مدل آلمانی باشد.
کاشکی کور رنگی نداشتم.
کاشکی استقلال، برزیل را در مسابقه ای دوستانه میبرد.
کاشکی های دوران راهنمایی و دبیرستان من:
کاشکی همسرهای ناظمها و معلمها و مدیرها و دفتردارها، شبها نیاز جنسی شوهرانشان را برآورده میکردند تا من کمتر اذیت شوم.
کاشکی صاحبخانه های ناظمها و معلمها و مدیرها و دفتردارها، اجاره را بالا نمی بردند تا من کمتر اذیت شوم.
کاشکی پدرم میگذاشت سبیلهای تازه در آمده ام را با تیغ بزنم.
کاشکی معلم دینی نداشتم تا بتوانم برای یک بار هم که شده بدون عذاب وجدان جلق بزنم.
کاشکی چند دختر میدانستند که من چقدر دوستشان داشتم.
کاشکی فیلم تایتانیک را بدون سانسور میدیدم.
کاشکی میشد موهایم بلند شوند و من آنها را ببندم.
کاشکی من جیمز هتفیلد بودم.
کاشکی میتوانستم آهنگ «اگه یه روز بری سفر» را با گیتار بزنم و باهاش بخونم.
کاشکی میتوانستم سیگار را درست بکشم و کاه دود نکنم.
کاشکی مشروب میخوردم و مست میشدم.
کاشکی معتاد میشدم.
کاشکی خودکشی میکردم.
کاشکی ناظم مدرسه را با دستان خود خفه میکردم.
کاشکی میشد به موهایم ژل بزنم و کسی به جانم غر نزند.
کاشکی یک اسنوکر باز فوق العاده بودم و جلیقه می پوشیدم با پاپیون و با یک چوب 100 خال میزدم.
کاشکی های پیش دانشگاهی من:
کاشکی رتبه ام زیر 2000 شود و بتوانم مهندسی مکانیک دانشگاه صنعتی اصفهان بخوانم و با ماشین به دانشگاه بروم.
کاشکی های بعد از پیش دانشگاهی من:
کاشکی زنده نبودم.
کاشکی های من از 2 سال پیش تا الآن:
کاشکی اینقدر احمق نبودم و زندگی را راحت تر میگرفتم.
کاشکی هیچ اتفاق خاصی نیفتد. همینجوری بگذرد، آرام و بی درد سر بدون هیچ اتفاق خاصی. دیگر ذره ای جاه طلبی در وجود من نمانده است. صرفا میل غریزی به بقا مانده است با کمترین دردسر و ناراحتی.
من یک احمق بوده ام. این اعتراف تلخی است. آدمها شاید با آرزوهایشان تعریف میشوند. آدمها تغییر می کنند چون آرزوهایشان تغییر می کنند. اغلب آرزوهای ما مردم بدبخت جهان سومی دست یافتن به بدیهیات زندگی مردم جهان اول است. بسیاری از آرزوها را در ما می کارند. شاید مهمترین وجه اشتراک سازوکارهای اقتصادی و سیاسی برای کنترل مردم، از گذشته تا کنون، ایجاد آرزو در میان مردم بوده است. دست نیافتنی های ما، رویاهای ما، چیزهایی که از داشتنشان منع شده ایم، همان آرزوهای ما هستند که باید به دنبال آنها برویم. امیال ما به مرور زمان با «محرومیت های ما» تعریف می شوند و در واقع امیال برآمده از محرومیت ها هستند. چاره ای نیست. خودمان را به هر راهی که می زنیم باز نا خواسته می بینیم که در مسیر رسیدن به همان «نداشته ها» قدم بر میداریم. راه گریزی نیست. همه چیز و همه کس را میتوان فریفت جز آرزوهای خود را.در نهایت می فهمیم آنقدر توی سر آرزوهایمان زده اند که دیگر آرزو نمی کنیم و یا در حقیقت آرزو می کنیم که دیگر آرزو نکنیم. و اینگونه است که جاده راننده ما میشود…
نوید
رستوراني در شهر
دسامبر 29, 2008
وبلاگ محمد هادي عزيز (مجازي بودن) شامل بخشي است به نام ذائقه ي فرهيخته كه من طرفدار پر و پا قرصش هستم . به ياد دارم در يكي از پست ها از خوانندگان دعوت شده بود چنانچه ابتكاري در اشپزي و يا تجربه اي منحصر به فرد در باب مزه ها داشته اند تجربه را با مجازي بودن نيز تقسيم كنند. از ان جايي كه در ميان اشپزهاي زبردستي چون وي و شما شوربا پزي چون من حق صحبت ندارد بر ان شدم تا در اين پست تجربه ي مزه هاي ويژه اي كه در رستوران هاي اسيايي اينجا متحيرم كرده است را در غالب عكس و توضيحات كوتاه بگنجانم .
لازم ميدانم نكته اي را اضافه كنم :
من ازهنر اشپزي چندان نميدانم و بر اساس ذائقه و سليقه ي شخصي ام اظهار نظر ميكنم ولي معيار ارزشيابيم براي يك وعده غذاي نمونه سلامتي در طبخ وتازگي مواد اوليه است . عده ي زيادي بر اين عقيده اند كه اشپزي پزشكي وداشتن طعمي دلپذير در انتها متناقضند در پاسخ به اين دوستان پيشنهاد ميكنم سري به برنامه ها و كتب استاد جيمزترور(جيمي اليور) بزنند تا ببينند گنجاندن علم پزشكي و هنر اشپزي در كنار هم كاملا ممكن است ! در پست امروز علم پزشكي را فاكتور ميگيرم و به واسطه ي علاقه ي شخصي ام به غذاي هندي يكي از رستوران هاي ممتاز كوالالامپور با نام هاي نيروانا ماجو را معرفي ميكنم كه غذاي جنوب هند را به سبك خاصي سرو ميكند.
نيروانا ماجو در محله ي اعيان نشين بنگسر در مالزي رستوراني است ساده كه در روز مهمان صدها تفر از مليت هاي متفاوت است من در اين محيط دوست هاي زيادي پيدا كرده ام. از كارگر بنگلادشي تا استاد استنفورد و بازيكن تبم ملي راگبي نيوزلند همه شيفته ي نيروانا هستند . اين رستوران بر پايه چهار استراتژي معروف شده است : مكان استراتژيك . كيفيت بالا ي غذا . حفظ اصالت در طبخ و سرو غذاي هند جنوبي ( غذا بر روي برگ درخت موز سرو ميشود ) و قيمت فوق العلده مناسب !
پيشنهاد من براي سفارش در اين رستوران :
برنج ساده بر روي برگ موز شامل برنج همراه يكي از كاري هاي ماهي مرغ و يا دال . سالاد خيار . كلم زعفراني يا اسفناج و لپه تف داده . كدوي سرخ شده . ترشي آچا (اين ترشي دست ساز از هند مستقيما از شهر چناي وارد ميشود ) و فلفل شور .
Banana Leaf rice

كالاماري سرخ شده در فلفل واب نارنج گرچه برخي از دوستان ايراني عزيز نمي پسندند از نظر من بهترين انتخاب در اين رستوران است .
Fried squid

Any sort of Curry

Yogurt Chicken

مرغ را در ماست و كمي روغن و سبزيجات ميپرورانند طعمي فوق العاده دارد .

براي نوشيدني در اين رستوران شير وچاي (دهتاره ) و لايچي (ميوه چيني) را پيشنهاد ميكنم !
قيمت تمام موارد اشاره شده بيست رينگت معادل شش هزار تومان است كه به نظر من حيرت انگيز است!
اگر سئوالي داريد با كمال ميل در بخش نظرات پاسخ خواهم داد
رديف چهارم صندلي دوم
دسامبر 22, 2008

سه سال پيش در بدو ورودم به اسياي شرقي يكي از ان شبهايي كه ويترين ها ي يك مركز خريد را نگاه ميكردم و با خودم عهد مي بستم كه خريد نميكنم صداي موسيقي اشنايي گوشم را نواخت در تعقيب صدا به مغازه اي مملو از سي دي هاي صوتي و تصويري رسيدم . موسيقي گوشنواز يكي از قطعات رقص يوهان سباستين باخ بود . اجرايي كه مي شنيدم پيانو بود وضرب اهنگ سرعت بالايي هم داشت … فرانسوي ها و المان ها اينگونه موسيقي را badinage يا badinerie مي نامند اگر با موسيقي كلاسيك ميانه اي نداريد به شما اطمينان ميدهم كه اين قطعه را برايتان در برنامه ي خانواده, رستوران سفتر كبابي يا الاغ 5 توماني به گه كشيده اند و كاملا با ان آشناييد پس غريبي نكنيد !
القصه موسيقي را خرامان از بيني همراهي ميكردم كه يكباره اماجي از نت هاي فالش با سرعت بسيار بالا به اجرا اضافه شد و آزارم داد انگار مثل شاش پرنده روي كت شلوار مشكي اتو كرده بود يا شايد شبيه اين بود كه در اولين شب همبستر شدن با معشوقه ات نيمي از بدنش را سوخته بيابي !
سراسيمه دويدم تا ببينم چه كسي ابهت دوره ي باروك را با استفراغ در وودستاك 99 اشتباه گرفته . سي دي را خريدم تا اجراي ساير قطعات را بشنوم نام مايسترو سوپرين كاتساريس مرد فرانسوي با عكسي فوتوژنيك روي سي دي خود نمايي ميكرد …
نميدانم چگونه اين تنفر من از سبك نواختن استاد به علاقه اي شديد تبديل شد و من شيفته اش شدم … خوب شايد كاتساريس تكنيك و كاركتر گلن گوولد را نداشت اما هر چه بود شخصيتي منحصر به فرد بود با دنيايي از احساس ! دلم ميخواست ميدانستم در سرش چه ميگذرد .
اين داستان گذشت تا چند هفته پيش كه زف عزيز غافلگيرم كرد و بليط كنسرت اركستر فيلارمونيك كوالالاكپور را به من هديه كرد . برنامه اجراي قطعات هايدن , موتزارت و بتهوون بود خوشحال نشسته بودم تا اين كه ورود كارلوس كالمار رهبر اركستر شادترم كرد قطعات هايدن تمام شد و نوبت به موتزارت رسيد ناگهان مرد كوتاه قد و چاقي روي صحنه امد تعظيم كرد و پشت پيانو مشغول پهن كردن كاغذهايش شد… خشكم زده بود و دست نمي زدم مايسترو سوپرين كاتساريس با من چند قدم فاصله داشت
…
اجرا كه تمام شد تشويق ها قطع نميشد تا اين كه او شروع به صحبت كرد : » ديشب در تلويزيون مالزي برنامه ي كودك موزيك دلنشيني داشت . ظاهرا سرودي قديمي است. من اين سرود را براي پيانو بازنويسي كردم لطفا امشب براي اولين بار شما شنونده اش باشيد»
موسيقي سنگين و پر از توهم بود … شبيه موزيك متن يك فيلم ترستاك !
برنامه كه تمام شد من دوان دوان از ميان پيرمرد هاي فرانسوي كه براي ديدن هم وطنشان امده بودند رد ميشدم تا با استاد صحبت كنم و خوب ايستادن درصف طويل طرفداران براي گرفتن امضا ارزشش را داشت
تا اينجاي داستان را شنيديد چند جمله ي بعد شايد به حيرت بيندازيتان .
جلو من در صف زني شرقي ( ژاپني ) و مردي غربي (احتمالا فرانسوي) ايستاده اند و نوبت انها ميشود استاد به زن نگاهي خريدارانه انداخت و با لبخند پرسيد:
اسمت چيست عزيزم ؟
دختر پاسخ داد :آكا
استاد خنديد و گفت: آكا در ژاپني يعني قرمز
دخترك خنديد …. [ شوهر/ دوست پسرش كمي معذب به نظر مي رسيد ]
استاد در حالي كه امضا ميكرد گفت من امشب كسي را زيياتر از تو نديدم آكا … تو رديف چهارم صندلي دوم بودي نه؟
دخترك مبهوت نگاه ميكرد و با لبخندي سرشار از تحير سرش را به تاييد پايين اورد !!!
نوبت من كه رسيد انگار زبانم را گربه بلعيده بود حرفي نداشتم !
فقط گفتم ممنون استاد شب بي نظيري بود
خودنویس پارکر
نوامبر 12, 2008
پدرم اصرار داشت که دستخط مرد نشانه ی شخصیت اوست به همین منظور تکالیف نوشتاری که آن زمان مشق شب اطلاق می شد رایک بار خودش با خودنویس پارکر مخصوصش مینوشت و بعد ار من میخواست که انحنا و ظرافتش را عینا تقلید کنم. نوشتهای من گاهی تا چندبار پاره می شدند چون او رضایت نداشت . در کتاب فارسی پنجم ابتدایی قسمتی گنجانده شده بود مخصوص خوشنویسی که مطمئنا با دیدنش نوشتالژی آزارتان خواهد داد . امروز که اتفاقا این صفحه به دستم رسید یاد پدرم و سختگیرهایش افتادم و حسابی دلت تنگش شدم . در اخر لازم میدانم اضافه کنم که من نهایتا صاحب دستختی برازنده شدم اما او هرگز حاضر نشد خودنویس پارکر محبوبش را به من ببخشد !
انیمیشن و خشونت . قسمت دوم : شستشوی مغزی
نوامبر 11, 2008
تصمیم گرفتم نوشته ی دیروز را در یک پست دیگر ادامه دهم . زندگی طبیعت خشنی دارد و من با این گفته موافقم. اما به نظر شما آیا واقعا باید کودک را در سن پایین از طریق کارتون اماده کرد یا به عبارت دیگر شتشوی مغزی داد ؟ شاید!
در ایالات متحده عده ی کثیری با fairy tail و داستان های لطیف کمپانی دیزنی مخالفت میکنند چون معتقدند فرزندشان از دنیای بیرحم حقیقی فاصله میگیرد و در اجتماع خشن و پر از قساوت امریکا توالی بحرانها را تجربه میکند. یکی از دوستان با اشاره به کارتون «ماداگاسکار» غریزه ی شیر (Alex) و وسوه های عمو جغد شاخدار را مقایسه کرده بود. نکته ی فوق العاده ی بود, اگر یک بار دیگر قسمت تقابل شیر و غریزه ی وحشی اش را در ماداگاسکار مرور کنیم بهره گیری از انبوه دیالوگ های کمدی و فیلم هایی چون «American Beauty» و … را می بینیم . به بیان دیگر نویسنده تمام تلاش خود را میکند تا مفهوم سنگین غریزه را برای کودک نرم و ساده و قابل هضم کند .این مضمون بیش از بیست سال پیش به ما معرفی شد . زمانی که در سایر جوامع کودکان هنوز شاهد داستان های رمانتیک شاهزاده ی سوار بر اسب سفید و بوسه ی شفا بخش و … بودند
من معتقدم ماداگاسکار بعد از این همه سال قدمی رو به جلو برای اماده سازی ذهن کودکانی است که بر حسب عادت, کارتون های هالیوود را نبرد اجتماع حیوانات شاد و خوش و خرم با گرگ خونخوار , روباه مکار یا ببر بنگال میپندارند.
متاسفانه زمان جنگ و اوایل انقلاب در کشور ما کسی برای حساسیت روحیات کودک ارزشی قائل نشد و بچه ها مفاهیم سنگین را مثل لقمه هایی بزرگ به سختی بلعیدند .مسئولین حتی موسیقی سریال بچه های آلپ (آنت و لوسین) را با قطعه ی سنتور اقای انتظامی تعویض کرده بودند که : دوره ی جنگ است نکند بچه ها شاد و بیخبر باشند که پدران و برادران شهید میشوند . اهنگ بیگانه ی ژاپنی چرا ؟ چرا تار و سنتور کمانچه نه؟ بگذارید ناسیونالیسم را در به رگ های فرزندانمان که میراثداران انقلاب هستند از همین اوان کودکی تزریق کنیم. اجازه بدهید این بحث را اینجا تمام کنم و دیگر از برنامه های تاریک و خفقان اوری چون «کار و اندیشه» یاد نکنم . به هرصورت هر گونه بر ما گذشت مهم نیست . کودکان امروز اگر چه کمی روح خشونت طلبی دارند و به واسطه ی پریود زمانی که در ان بزرگ میشوند حساسیت نسل ما را ندارند اما فراموش نکنیم هنور لطیف …حساس و اسیب پذیرند و تا دلتان بخواهد نکته بین هستند .
انیمیشن و خشونت . قسمت اول : انقلاب روباتها
نوامبر 10, 2008
چندی پیش نوشته ای داشتم در غالب انیمیشن و خشونت . یکی از دوستانم که مادر نگرانی هم هست پست را خوانده بود و اذعان داشت که پسرش عاشق خشونت در انیمیشن خصوصا جنگ و ربات ها و ..است در غیر این صورت به کارتون علاقه نشان نمیدهد و به سراغ کاری دیگر میرود
با هم پای صحبت نشستیم و او هراسان بود که نسل فردا چنین و چنان خواهد شد …
* * *
اواسط دهه ی شصت سریال های کارتونی به یاد ماندنی زیادی خریداری شد … چندی پیش به یاد بنر , سنجاب نارنجی رنگ افتاده بودم . داستان ساده ای داشت اما در موازات با پوسته ی داستان مفاهیم و مباحث متکلفی نهفته بود که هضم برخی از انها هنوز هم برای من کار دشواری است.
من کودکی بودم ساندویچ کره مربا به دست که با موضعات سنگینی رو به رو می شد.
اول .انسان صنعتی طبیعت را با توحش مورد تهاجم قرار داده است و درخت های بلوط که خانه ی مادر سنجاب است را یک به یک قطع میکند.
دوم .مادر بنر او را پنهان میکند تا از تهدید بشر در امان باشد اما کجا؟ در مزرعه ای که انسان ها ساکنش هستند. (از چاله به چاه)
سوم. مادر ناپدید میشود و هرگز باز نمیگردد
چهارم. بنر را گربه ای خانگی بزرگ میکند که بنر او را مامان گربه صدا میزند
پنجم. در پی اتش سوزی مزرعه مامان گربه با ساکنین مزرعه نقل مکان میکند و بنر جا میماند
ششم. روز بعد بنر که خود را در تنهایی مطلق یافته با فریاد های هیستریک و گریه الود مامان گربه را صدا میزند اما…
هفتم. بنر تصویر خانه سوخته در اتش را از دور نگاه میکند و به جنگل میرود تا با وحش اشنا شود
هشتم. «عمو جغد شاخدار» حیوانی است که عاشقانه بنر را دوست دارد برای او مثل پدری نداشته است اما در عین حال به واسطه ی غریزه اش در پی فرصتی است تا بنر را ببلعد. وقتی بنر از سر و کولش با لا میرود مدام در حال استغفار و مقابله با نفس است .
نهم. بنر سردرگم است … او به بلوغ جنسی رسیده و به یک روزه عاشق «سو» سنجاب بنفشی است که تا امروز او را فقط یک هم بازی می دانسته و بس…
و….و…
نگاهی اجمالی به این سریال رفتار ها و خصوصیات نسل من را توجیه میکند . امروز سلیقه ی بچه ها به انقلاب روباتها و ساینس فیکشن هایی پر از اغراق و مبالغه و انفجار متمایل شده. به نظر شما خشونت کدام بیشتر است ؟
خشونت بنر هنوز بعد از این همه سال من را آزار میدهد .
ادامه دارد …
دلتنگ آسايش غصه دار بودنم
اکتبر 27, 2008
من نقش اولم !
اکتبر 26, 2008
پبرامون من و شما انبوه انسانهايي است كه زندگي را به سان يك تريلر سينمايي دنبال مي كنند همه سعي دارند كه در آن نقش اول خوبي باشند . اهداف اين انسان ها شبيه انتقام آرتيست هاي هندي پر از خشونت , مبالغه و تعصب است بيم حرف ها و قضاوت هاي مردم همان توهم زير ذره بين بودن نقش اول است در اين ميان عده اي هم به واسطه ي ديدگاه ايدئولوژيك كثيف و بدويشان دنيا را به مثابه محيط مناسب سرمايه گذاري براي داشتن ويلايي در كنار رود پاستيل نوشابه اي , خوابيدن با زن هاي سفيد فربه و بستن تور واليبال با معصومين در اينده ميدانند و در اين راه سايرين را قرباني ميكنند …
براي همه ي ما درك كردن و پذيرفتن اطرافيان سخت ترين كار هاست . گرايشات و تعصبات ما همه چيز را به كثافت ميكشد همه دم از دموكراسي , آزادي و انعطاف مي زنيم اما در نهايت مثل يك هوليگان بي مغز كه تيمش در حال باختن بازي است هم ديگر را گاز ميگيريم .
در آخر : لذت ها و دلايل بودن و زيستن در دنيا در قياس با تهديد ها و مصائب بسيار ناچيزند اما براي تك تك ما شيريني رسيدن روز جمعه انگيزه ي كار شش روز ديگر است . خوش به حال كساني كه با كثرت لذات كوچك از بودنشان راضي هستند !
ويدئوي زيباي شبكه ي ديسكاوري ما را با آنها بيشتر آشنا ميكند ! اوم-دي-آآ-دا !




